تبليغاتX
شعر و ادبیات
 

باغ وحش ها طبيعتمان را کوچک کردند


نقاشان به اندازه ي بوم هاشان درآن سرازيرشدند


طبيعتي بکربا پرنده هائي که آواز را قبل ازپرواز مي آموزند!

 

کسي به چشمهاي حيرت زده ي مارمولکي سرخ شناور روي سنگي

 

  سياه زل نمي زند


مگرشاعري که لابه لاي همين تخت سنگها خانه کرده است!

 

عکسهاي يادگاري با پلنگ ها تنها عکسهايمان را زيبا تر کردند


من اما درجستجوي پلنگي هستم که طبيعتم را زيبا تر کند!

 

سکانس آخررازبقا........

 

صداي تک تک پرندگان و خزندگان را مي شنوم


کاري ازدست من برنمي آيد


شعرم را به تو واگذارمي کنم


ميدانم


پرنده ها که ازقفس آزاد شوند


طبيعت  رابه رگهايم بازمی گردانند.

                                           (امین احراری)

+ نوشته شده توسط امین احراری در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 12:11 |
 

چيزي زبانم را بند آورده


ديگر در انتظار عبور مسافري در جاده هاي پوشالي ذهن نمي مانم

 

اين جاده هاي پيچ درپيچ مهرعبورممنوع نخورده اند


که هرروزسرازيک جا در مي آورند.


چيزي از من در کوچه هاي تنگ و تاريک جا مانده


چيزي شبيه يک معماي حل نشده.

 

هميشه بين سفر و مسافرهزاران راه نرفته باقي ميماند

ومن از انتهاي بن بستي بي انتها مي آيم.

 

ازیک تونل ذهنی.

 

راهي براي بازگشت باقي نمانده


چيزي از من در اتوبان بزرگ شهر پيدا شده


چيزي شبيه يک جواب بي سئوال.

 

                                                                                             (امين احراري)

+ نوشته شده توسط امین احراری در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 8:27 |
 

life is beautifull


for those who remember your eies in

 

 

their minds


but


its more beautifull for those who live

 

with these eies in their hurts

 

 

(amin ahrari nouri)

+ نوشته شده توسط امین احراری در دوشنبه هشتم آبان 1385 و ساعت 15:58 |