تبليغاتX
شعر و ادبیات

 

 

بادستانی بازوکشیده

 

باکلاه خودی ازخورشیدوجمجمه ای ازسنگ

 

درقالب دودست ودو پا

 

تاریخ جهالت بشررابه صلیب می کشم!

 

 

 

تخت خوابی دونفره

 

زنی ازمردی می گذرد

 

نوزادی درحالت تهوع متولد می شود!

 

 

 

تاریخ من عصرسنگ بودوجغرافیای توعصردلهره!

 

من ازتوشروع ودربحران خود به اتمام می رسم!

 

 

 

تاریخ که ازمن بگذرد، زمین نفسی تازه خواهد کرد!

 

حالا نفس می کشم و تاریخ را با خود می کشانم!

 

 

 

  

+ نوشته شده توسط امین احراری در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 16:15 |
 

من با الفباي شما فکر مي کنم !



حافظ مي خوانم (زلف آشفته وخوی کرده وخندان لب و مست...)



آواز مي خوانم(کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را...)


من الفباهاي عاشقانه را دوست مي دارم!

......................



با همين الفبا حرف زور مي زنم!



بی عدالتی راواژه به واژه معنا می کنم!



وکلمه پشت کلمه به شما دروغ مي گويم!

..............


الفبايتان ازجنس زخمه هاي  تاربود يا زخم زبان هاي فاخرامروزي؟(نمی دانم!)



گاه دشنامي است که روحم را مي آزارد!



گاه جنگی تمام عیاراست درکارزارپوچی ونیستی!



وگاه خنجري است روي قلبم با تازيانه هائي به شکل(دوستت  می دارم!)

..................


الفباي شما ازجنس الف باباي من نيست!



باباي من با الفباي خودش زندگي مي کند!



الفباي بابا پراززندگيست!



بابا امين دارد!



بابا اميد دارد!



بابا ايمان دارد!



امين حرف زورمي زند!



اميد عدالت نمي فهمد!



ايمان دروغ مي گويد!



پس چرا بابا اين سه الف بچه را بيشترازخودش دوست مي دارد؟



              (امين احراري)

+ نوشته شده توسط امین احراری در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 10:44 |