(میم مثل مادر)
کلاه بچگی ها را که سر کنی،با آن دو بنده ی آبی یک پادرهوا
بازهم دردانه ی مادرمی شوی!
مادرم خاطرات کودکی را بیشتراز بزرگسالی دوست دارد!
فیلسوف هم که نباشی، بچگی بهانه ی خوبیست تا تورا
به اندازه ی صمیمیت کودکانه ات دوست داشته باشند!
صدایت را بشنوند
وبا توحرف بزنند، حتی اگرحرف زدن بلد نباشی!
(ب.... ا.... ب..... ا ،.... م..... ا.... م ....ا..... ن!)
بچه می شوم تا صدایم رابشنوی
با من حرف بزن!
به زبان مادری!
کاش فلسفه را به زبان مادران بنویسندو
روانشناسان کودک، هرجا واژه کم آوردند،( مادر) را به کلمه بکشند
آنگاه تاریخ پرازحرفهای مادرانه خواهد شد!
فیلسوف نیستم تا تورا واژه به واژه تفسیرکنم!
من شاعرم
تنها می توانم تورا رقصان برآبهای خلیج نقاشی کنم
گرمای آغوشت را به واژگان ببخشم
وهرجا دلت گرفت کلاه کودکی ها را برسربگذارم
وخاطرات کودکی را، برایت زنده کنم!
(امین احراری)

