با تو می توانم گفت هر آنچه را که نا گفتنی است!
آینه ها را دوراتاق بچین
تا غرق تماشای شکسته های هم شویم
با تو می توانم دید هر آنچه را که نادیدنی است!
ما رازهایمان را پشت یک سیب پنهان کردیم
و هرگزازعاقبت سیب نترسیدیم!
بیا درزیرنورکهربائی این شمع
جاذبه را تعریف کنیم
با تو می توانم حس کرد هر آنچه را که لمس شدنی است!
سایه ها را ازخودم دور می کنم
و سایه وار به تو نزدیک می شوم
و ما رازآفرینش را پشت یک سیب پنهان شدیم
وهرگز از تنهائی نیمه های سیب نپرسیدیم!
با تو می توانم هست شد
هر آن نیمه ای را که نیست
و ما جهان را در پشت دستهای هم تعریف می کنیم
و جهان در پشت دستهای ما تعریف می شود!
(امین احراری)
13/8/86

