من زندانی سلول شماره ی شش
دست هایم بند
نفسهایم دربند
و دنیا صفحه ی نمایش تاریکی با شمارش معکوس !
پاها را در بغل گرفته
نفس های بی جان را آرام می کشم!
پدرم وثیقه نداشت
جوانیم را پشت میله ها گذاشت!
آقای قاضی
من زباله نبودم
آشغال شدم!
آمده بودیم دست های هم را بگیریم
دستگیرمان کردند!
حالا انفرادی نفس می کشم
حبس می کشم
وبه هیچ کجای دنیا بر نمی خورد
مردی که خواب های رنگی می دید
حالا در لباسی راه راه خط خطی شده!
بابا سلام
این همه خطوط موازی روی پیراهنت
یعنی توهیچ گاه به خانه بر نمی گردی؟!
من زندانی سلول شماره ی شش
با تن پوشی ازابرها
به ملاقات باران می روم
لطفا دست های مرا بازکنید!
امین احراری
86/1/13
