معروف بودن به گروه گربه سیاه ، سه تا گربه قد و نیم قد که مثل دالتون ها همیشه
جریان ساز بودن. به هیچ کسی خط نمیدادن ، همیشه با هم بودن. حتی دست شویی
رفتنشون هم با هم بود.توی بوفه ی دانشگاه با هم میومدن و با هم می رفتن. اصلا انگار
این سه تا رو با یه بندی به هم بسته بودن.
بندی که مجبورت می کرد تا محو شدن نگاهشون کنی و تا پیدا شدن دوباره
برگردی سرخط.
ما که چیزی حالیمون نبود، اما آقا حسین که متخصص امور زنان بود می گفت این ها از
بهترین مواد آرایشی استفاده می کنن . این ها آیروبیک کار می کنن .
این ها دارن با قلب و روح بچه ها بازی می کنن.
با نگا هشون بد جور به آدم پنجول می زدن. آخه لامسب نمیدونم چه سری بود که هر
جا می رفتم سر و کله ی این ها هم پیدا می شد. اون روز با دکتر معدلی آزمایشگاه
مقاومت داشتیم . همیشه شیفته ی اخلاق خوب و جوون پسندش بودم. ازبس خوش
تیپ و جوون بود گاهی دخترهای ریاضی فکرمی کردن دانشجو هست . یه روز دکتر سر کلاس از متلک گفتن یه دختر توی بخش ریاضی به
خودش، تعریف کرد. بنده خدا دختره تا فهمیده بود این یارو استاده ،
حسابی به جلز و ولز و میو میو کردن افتاده بود.
اون شب بعد از کلاس با فرشید(رفیق شب های بیداری)راهی شیراز شدیم.
مثل همیشه ردیف های آخر اتوبوس رو به نیت کانکت شدن با دخترهای اهل دل، پر
کردیم. از قضا یکی از اعضای گروه گربه همردیف با صندلی ما توی ردیف راننده نشسته
بود.
به فرشید گفتم فرشید جون کار خودته، من که فقط می تونم براش شعر بخونم واز
نظریه های ادبی ویلیام برتنز و جاناتان کالر بگم، که اگه اینکار رو بکنم مطمئنا می پره!
فرشید نگاهی پیچ دار به دختره کرد وگفت بلوتوثت ر و روشن کن!
گفتم: فرشید جون ضایع هست،گفت: روشن کن.
تسلیم شدم. خانم اریکسون رو آوردم بیرون و بلوتوثش رو روشن کردم.
اسم بلوتوثم ما تیک بود. شروع کرد به سرچ کردن.
بچه گربه ی ملوس رو سرچ کرد.
ابتکار عمل ر و به دست گرفتم و شروع کردم به صحبت کردن در مورد عطر خوش بوی
(ویزاری).آخه فهمیده بودم گربه به خودش ویزاری زده.
: آره فرشید جون این عطر یکی از بهترین عطرهای فرانسه هست.
اصلا زین الدین زیدان هم اینو به خودش میزنه!
گربه لبخند ملیحی زد.شروع کردم به
زبان بازی و بازی بازبان تا بتونم در گروه گربه سانان جایگاه ویژه ای
برای خودم دست و پا کنم.
خلاصه تا شیراز بلوتوث بازی کردیم ویه دوره کامل عکس هنرپیشه ها رو به هم نشون دادیم.
هفته ی بعد توی ساختمون شماره ی سه دیدمشون(ساختمون اداری)
طبقه ی اول ده متری سایت اینترنت کنار پنجره ایستاده بودن و مثل همیشه ماکت ها
و نقاشی های ساختمون های بیچاره رو به هم نشون می دادن
و فکر می کردن دارن سانتیاگو کالاتراوا میشن.
من و فرشید و مهدی تارزان و دو سه تا از بچه های دیگه توی سایت اینترنت نشسته
بودیم.
مهدی دو سه تا از گل های رز دانشگاه رو چیده بود و آورده بود توی سایت.
ساختمون اداری خیلی شلوغ بود و گر و گر بچه گربه از سر و روی آدم پایین می
ریخت.
از اونجایی که همیشه دنبال کری خوندن و کری شنیدن هستم
یه پیشنهاد مایه داردادم .
رو به بچه ها کردم و گفتم : هر کسی بتونه یکی از این گل ها رو به یکی از این گربه
های چشم زاغی بده و در حدود دو دقیقه با یکیشون صحبت کنه
سه تا چیلر با سس مخصوص مهمونه منه .
(این کار در دانشگاه ما اون هم در بخش معماری حکم یه عملیات انتحاری داره !)
هیچ کسی حاضر به قبول این شرط نشد. نا چار شدم که خودم قبول کنم.
ناچار که نه، خودم هم از اول میدونستم که این گوری رو که دارم می کنم
خودم هم باید پرش کنم!
بچه ها هم قبول کردن که اگه این کار رو کردی سه تا چیلر رو تقدیم می کنیم.
کنار پنجره ایستاده بودن و هی می خندیدن. نمیدونم چرا فکر می کردم
دارن به ما می خندن!
لباس و شلوارم رو مرتب کردم، دستی به سر و روم کشیدم
گل رو برداشتم و مثل یه مرد به راه افتادم.
مسیر و هی کج می کردم و لحظه به لحظه به گربه ها نزدیک تر می شدم.
نزدیک تر که شدم تازه فهمیدم چه غلطی کردم اما راه برگشتی نبود. شده بودم مثل
سوپر استارهایی که همه دارن با نگاهشون تعقیبش می کنن. جایز نبود خطا کنم و
برگردم . هی به خودم امیدواری می دادم که تو این کار رو با موفقیت انجام میدی.
خلاصه لحظه نباید فرا رسید.
شاخه ی گل رو نزدیک گربه ای کردم که توی اتوبوس ملاقاتش کرده بودم
سلام کردم
لبخندی زدم و گفتم:خانم این شاخه ی گل تقدیم شما.
یه لحظه به خودم اومدم دیدم رنگ تو صورتش نیست.انگار ماتیک روی لب هاش هم
لحظه به لحظه داشت کم رنگ تر می شد.
دوست هاش مرده بودن از خنده. یکی نبود اون وسط جمعشون کنه!
بد جوری شوک زده شده بود. اول که فقط داشت نگاه می کرد،
بعد از دیدن عکس العمل دوستاش ولابد بعد از اینکه پیش خودش فکر کرده بود
این یارو چه قدر میتونه پررو باشه، خودش رو جمع و جور کرد
و گفت :آقا من اصلا شما رو نمی شناسم!
من نمی تونم از کسی که نمیشنا سم گل قبول کنم!
آقا تو رو خدا! اینجا همه دارن ما رو میبینن، اگه مسئول حراست ما رو ببینه چی میشه؟!
بهش گفتم: مگه میشه یادتون نیاد؟/ با هم بلوتوٍٍث بازی کردیم/
پنجشنبه شب داشتین میرفتین شیراز/ صندلی عقب نشسته بودین/
یه شال قرمز هم پوشیده بودین/
با دوستتون داشتین راجع به عطر ویزاری صحبت می کردین/
از پسر خالتون گفتین که عاشقتونه/ از استادتون گفتین که خاطر خواهتونه/
از تئاتری گفتین که شما توش نقش اول رو بازی می کنین/ از…
دوستای گربه که قریب به شش هفت نفر بودند
با دیدن چهره ی مات و مبهوت دوستشون
خنده رو به همه چیز ترجیح می دادن.
از اون طرف بچه ها تو کف بودن ببینن من چی میگم که این دخترها دارن
اینجوری می خندن!
حالا کمی راحت تر شده بودم یه لحظه احساس کردم که دارم روی موج ها راه میرم.
دارم انتقام تمام پسرهایی رو که با عشوه و ناز این خانم مواجه شده بودند
ازش می گیرم .
لبخندی زورکی، روی لب هاش داشت بازی می کرد.
چشم هاش زل زده بود توی چشم هام !
گفتمش ببین خانم/ من شما رو دیدم /می شناسم/ ازتون خوشم اومده/ میدونم که شما
هم منو می شناسین/ امیدوارم که از من خوشتون اومده باشه /
راسیاتش قضیه از این قراره که این پسرهایی رو که پشت سر من میبینین چشم
انتظارهستن که شما این گل ر و از دست من بگیرین و الا من مجبورمیشم بازم از شما
بگم.
از اون شنل قرمز/از اون عطر ویزاری /
از استادی که خاطر خواهتونه /از پسر خاله ای که عاشقتونه /
از….
حالا منو به یاد میارین؟
اینو که گفتم نگاهی به دوستای نامردش کرد و گفت آخه من …..
نذاشتم حرفش تموم شه لبخند شیطنت انگیزی زدم
گل رو توی دست هاش گذاشتم و مثل سردارهای پیروز ،
فاتحانه به جبهه ی خودی برگشتم.
امین احراری
۸۷/۳/۱۹
+ نوشته شده توسط امین احراری در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت
23:17 |