سایه به سایه همراهش می شوم!
پیرهن به پیرهن نزدیک تر!
قفل در را می گشاید
لبخند می زند
و مرا در یقه ی خاطراتش حبس می کند!
چقدر زندگی
با اعمال شاقه ی یک زن می چسبد!
ماتیک می کشد
به آینه چشمک می زند
و آرام
آرام
در ذهن اتاق محومی شود!
همیشه اتاقی هست
که ما را به هم می کشاند
و پرده ازدردهایمان بر می دارد!
ما در اتاقی تاریک به دنبال هم می گشتیم
و زنی که در آخرین پیچ
زندگی را جا گذاشت
مردهای زیادی را به زیر گرفته بود!
همیشه در سراین پیچ
زنی زیبا در خلوت خود می پوسد
و مردی در تنهاییش چال می شود!
زندگی آخرین گذرگاه تمدن بود
و ما یکدیگر را در تاریکی می جستیم
در ساختمان های بلند مرتبه
در اتاق های تو در تو!
امین احراری
31/5/87

